خرید بک لینک

مدتی بود دل و دماغ هیچ کاری رو نداشت انگار وقتی قرار بود کاری رو انجام بده عزراییل دست میگذاشت یقش وسخت میگرفت بهش.یه صدایی توی گوشش مدام میگفت ااااا ولش کن حالا....همینطور کاراش عقب میافتاد و خودشم کلافه بود و اصلا از این وضع راضی نبود.میدونست باید از یه جایی هدر رفتن عمرشو جلوگیری کنه اما نمی دونست از کجا باید شروع کرد.راستشو بخوای گاهی هم خوب میدونست داره سر لحظه هاشو یکی یکی میبره ولی انگار تماشای ریختن خون لحظات عمرش براش عادی شده بود.زندگیش تکرار لحضات قبلش بود و به تازگی دستش میرفت طرف فندک یادگاری زردرنگی که تشویقش میکرد یه نخ سیگاری کوفتی رو اتیش کنه.خوب می دونست سیگاری بدون همراه بهش نمیچسبه وباید حضور تلخ ادمای علافتر از خودشو هم کنار بی خیالیاش بپذیره و باش بسازه خلاصه تو چکنم چکنمای زندگیش گم شده بود.انگار این کاسه لعنتی ته سوراخ چکنمش که هیچوقتم پرنمیشد رو زنش داده بود دستش که مدتی بود هم دلتنگش میشد و هم میدونست داره با ته مونده های علاقش به اون خودشو گول میزنه.نمیخواست باورش بشه دیگه مجرده و همسرش داره با یکی دیگه میگه میخنده .تو همین خیالات بود که خودشو تو زندگی رویاییش با همسر سابقش کنار دریا دید ومیدونست لحظات عقده شدش همینا بود و نمیتونست از واقعیتهاش فرار کنه و اروم دستش رو از توجیب ژیله رنگ و رو رفتش در اورد اره این اخرین لباسی بود که بعد رفتن همسرش ازش به یادگار مونده بود دیگه اه در بساط نداشت اخه تازه یادش اومد دوساله داره مهریه میده.حالا دیگه دستی که از تو جیبش در اومده بود داشت با ضامن چاقوی یادگار رفیق چندسال قبلش که خودشو دار زده بود بازی می کرد...... اره اینم یه راهشه........اما نه تو عرضه خودکشی هم نداری......اونم با چاقو........وای خدایا چرا چرا چرا ؟؟؟اشکاشو که برا مظلومیت خودش باتجسم ادما دور قبرش در اثر خودکشی متحیر همه گریه میکردن پاک کرد و بازم پتو رو کشید رو سرش و بیخیال خریدن نون شد و گرفت مثل هرروزش تو تنهاییش خوابید....

چیه دنبال بقیش میگردین؟؟؟ اگه روانشناسین حتما این دلنوشته ها رو هم از مراجعاتون خوندین نمیدونم شمام مثل من دارین به همون چیزی فکر میکنین که من؟

برچسب: اختلال,چیست؟, نویسنده: الینا امیری تاريخ: پنجشنبه 6 مهر 1396 ساعت: 2:41

صفحه بندی